تبليغاتX
پديده مونث

چه مرگته؟!؟

»


هوووفک! (افکت یک بچه با اعصابی جویده شده!)

اعصابم مدام خورده! ناراضی ام! عصبانی ام! هر روز که تموم می شه گلوم می خواد از روزمرگی جر بخوره! من چی میخوام؟ هر چی که می خوام مطمئنآ این وضع رو نمی خوام! گاهی می شه از حس بدبختی, به خاطر این روزمرگی ها بغض گلومو می گیره! هه... بدبختی؟ من چی می خوام؟

بعض... دلم برا گریه تنگ شده! یه زمانی یکی بود می گفت گریه بعضی وقتا لازمه! حتی بی دلیل...!

تا حالا شده از دور و بریات, اعضای خونواده بدت بیاد؟ هه... خنده داره! تا حالا شده نخوای صدای هیچ کسو بشنوی؟ تا حالا شده از شنیدن حرفای یک نفر حالت تهوع بهت دست بده؟ هه... من چی میخوام؟

می دونم چی می خوام... ولی دیگه اصلا بهتره به زبون نیارمش تا کمتر آزارم بده! خودمو به خریت زدم.

"مردم همه تو رویاهاشون قدم میزنن!"

- خفه شو لعنتی! تو دیگه نمی خواد بزنی تو سرم...

 

شبا که می خوام بخوابم انقدر ذهنم باهام حرف می زنه که نمی زاره بخوابم! مغزم زنده اس ولی گاهی نگرانشم که بمیره! گاهی احساس میکنم خنگ شدم... خاک تو سرت سمان!

گاهی از فکرای تو سرم استرس می گیرم! هیجان زده می شم و بعد دوباره این هیجان محکم میخوره تو سرم!

اینترنت هم جذابیت نداره دیگه! بیشتر از یک ربع دووم نمی یارم توش. پول اینترنت صد و خورده ای اومده! ممکنه قطعش کنن هرچند دوست دارم همیشه وبلاگ رو آپ کنم, خوشم اومده ازش!

سی دی مایا رو حدود دو ماهه سعی میکنم نصب کنم! لعنتی نمیشه. این محکم تر میخوره تو سرم!

دارم کتاب دوم دارن شان رو تو کام می خونم. این که تموم بشه باس برا فاینال کلاس زبانم بخونم! 5 شنبه اس...

بعدش سعی میکنم ادامه کتابمو که تو کمد خاک میخوره بنویسم! سوژه ای تو ذهنم نیس ولی میدونم اگه شروع کنم قلمم میچرخه!

به یه چیزی هم تازگی پی بردم! اینکه می ترسم رو زانوهام بشینم! هه... خاک تو سرت سمان, اِ... نه برا چی خاک تو سر من؟ امممم ولش حالا! پای راستم قوی تر از پای چپمه و ضعف رو به خوبی تو پای چپم حس میکنم. ترسم هم از روی عادته! فکر می کنم هنوز هم درد داره! توهم...!

دیروز ظهر هوس کردم رو دیوار اتاقم نقاشی بکشم و کشیدم! با ماژیک... اون هم در سایز بزرگ! سه تا شکلک...:D و :xو;) ! حالا عکس میگیرم میزارم!

شبش مثل احمق ها داشتم از جلو آینه رد می شدم یهو قیچی رو برداشتم یه تیکه از جلو موهامو کوتاه کردم! آخخخخ... چرا اینکارو کردی؟ نیم ساعت بعد که تو یه اینه دیگه خودمو دیدم فهمیدم در واقع چه غلطی کردم!!

 

هووووم! اینا چیه نوشتم؟ اینا چه ربطی به هم دارن؟  اصلا به تو ربطی نداره! وبلاگ خودمه...:hammer:

یار دبیرستانی من! :D

»


درود.

آرمینا در مورد مدرسه آپ کرده بود وبلاگشو ومن یبا خوندنش یهو به یاد خاطرات مدرسه و وبلاگ "پادگان دختران" افتادم! هر چند قرار شده آپ های مدرسه رو تو همین وبلاگ بزنم... خلاصه اینکه یاد یه خاطره افتادم و حسش اومد که بنویسم! :D

خب... اول بزارید شما روبا گروه دوستان آشنا کنم:

*بهناز (دوست بغل دستی من که گفتنیست که ایشون طبق گفته دکتر از نظر رفتاری 80 درصد پسر هستن!! البته از نظر جسمی کاملا دختره ولی دوجنسی رفتاری میباشد! اخلاق های ما درست روبروی همدیگه قرار داره و بگو مگو و جدل کم نکردیم و من واقعآ نمیدونم چی باعث شده که دوستی ما متلاشی نشه!:D خیلی وقت ها دوگانگی شخصیتی داره و اذیت میشه و خلاصه اینکه خیلی چیزها من ازش یاد گرفتم و خیلی چیزها بهش یاد دادم!)

*مونا (واقعا نمیدونم در مورد این چی بگم! سال اول هم باهاش بودم... واقعا نمیدونم چی بگم! دختریه که همیشه منو شگفت زده میکنه با کارهاش و البته خیلی موزماره... شدید! تو این عکسه اولی از سمت راست!)

*مریم (دوست موناس بیشتر! خل و چل... رو اعصاب من راه میره و مدام دلم میخواد فحشش بدم! :D)

*سیما (دوست موناس و زیاد باش صمیمی نیستم. دختری واقعا خوب و مثبت! تو عکسه وسطیه)

دوستان از پشت اشاره میکنن که پس همزادت کو؟؟ باس بگم که نگین تو گروه ما نیست و یه جورایی یه دوست خصوصیه! :D

خب... پنجشنبه زنگ اول بود و ما ورزش داشتیم! کلی دویده بودیم و خسته هر کدوم یه جا ولو بودیم! من و بهناز جلومون یه آبگیر کوچولو از گل و لجن ایجاد شده بود که بچه ها چمن ها رو ریز ریز کرده بودن توش و خلاصه هر اشغالی توش پیدا میشد! همینجور داشتیم حرف میزدیم که متوجه شدم بهناز داره با چنگال یک بار مصرف از توی اون آبگیر لجن مجن برمیداره و میریزه تو یه لیوان یه بار مصرف!
- دیوونه داری چه غلطی میکنی؟
با چنگال مقادیری لجن و چمن از تو لیوان در اورد و گرفت طرف دهن من:
- باز کن دهنو...
- واو... عجب چیزیه!
لیوانو گرفتم و رفتیم زیر الاچیق پیش بچه ها! مونا و مریم اونجا بودن. مونا صبح در مورد این صحبت میکرد که چقد به پول احتیاج داره و نمیدونم میخواد چی چی بخره!!
- مونا پونزده تومن بهت میدم این لیوانو بخور!
مونا:
:D چی هست؟
بهناز: یه سری گل و لجن به همراه چمن های خورد شده و مو آدمیزاد و البته...
من: ببین در واقع این کثافته!
:D
کمی فکر کرد بعد گفت:
- بیست تومن بده میخورم!
اون زمان دوران پر بودن جیب من بود و بسیار سرخوش قبول کردم! البت اینم بگم که مطمئن بودم که نمیخوره! چون چنان کثافت بود که عمرآ نمیتونست لب بزنه!
در این زمان معلم ورزش اومد و پرسید این چیه دستتون؟
من : این اسفناجه خانوم!
- آفرین...آفرین! اسفناج واقعا...
من و مونا یه نگاه "این دیگه کیه؟" به هم انداختیم و رفتیم سمت دستشویی بزرگ و دلگشای (!) تو حیاط!
من: بزا اول قوانین رو بگم! ببین همش رو باید بخوری بعد اینو چمن داره که نجویده اصلا نمیتونی قورتش بدی... بعد آخرش میرسی به آبش که گل و لجن و ایناس! اونم باس بخوری تا ته! لیوان باید تمیز تحویل من بدی. چیزی هم رو زمین نمیندازی و تف نمیکنی! تا آخرش نخوری پول نمیدم... و نکته بعد اینکه تا زنگ آخر اگه بالا بیاری نصف پول رو ازت میگیرم!
من و بهناز واستادیم و نیگاش کردیم و مریم هم به عنوان مربی هی انگیزه میداد!
:D

باورتون نمیشه ولی چنگال رو برداشت و اولی رو گذاشت دهنش! قیافش رغت انگیز بود. آبش در اومده بود و بچه لیوانو گرفته بود زیر دهنش که چیزی زمین نریزه! جوید و به زحمت غورت داد! اوق هم میزد...!
- مو داره خب... این موئه رو میتونم بردارم؟
بهناز: هزار تومن کم میشه! :evil:
موئه رو انداخت و دوباره شروع کرد به خوردن! دهن من باز بود تا آخرش! مونا چه میکند واقعآ! سیما از راه رسید و صحنه رو که دید جیغ کشید... لیوانو خواست از دست مونا بگیره که البت موفق نشد و کلی فحشش داد!
:D
همینطور میخورد و اعلام میکرد که سنگ ریزه میره زیر دهنش! باز میخورد و اعلام میکرد که مزه سگ مرده میده!
:D باز هم میخورد و دندوناش سبز شده بود!
رسید به آبش... یک آن دلم خواست بگم باب نمیخواد بخوری ابشو بسه همینقدر! ولی خب نگفتم که!
:D
آبش رو هم در دو نوبت خورد و بعد پرسید که ایا باید دیواره های لیوان رو تمیز کنه که گفتم نه بسته!
- میتونم آب بخورم؟
- اره دیگه تمومه...
ملت دست زدن براش و ما کف کرده بودیم این دختر چجوری خورد اینو!! آخه یه چیزی فرا تر از کثافت بود! 
بعدش هم که رفتیم بیرون و شروع کردیم براش صحبت کردن از چیزهای حال بهم زنی:
- 
بدبخت اون جا گربه هم رو لجن ها راه میره... خوک ها هم دیگه لجن نمیخورن!
من: اووووووووووووووووووووووق! (ادا بازی در میاوردیم که خانوم بالا بیاره و نصف پولو ازش بگیرم! :D)
مونا: عمرآ بالا بیارم... بالا بیارم دوباره قورتش میدم!
:evil: 

شرط رو برد و البته بماند که چه بر سر معده و روده مبارکش آمد! از توصیف بیشتر معذوریم! :hammer:

اولین سرود ملی ایران در زمان مظفر الدین شاه!

»
بچه ها این سرود ملی توسط موسیو لومر فرانسوی (موسیقی دان نظامی اعزامی به ایران در دوره قاجار) ساخته شده. شعرش هم از بیژن ترقیه و چند سالی هم هست که توسط ارکستر ملل ایران اجرا شده و من به شدت دوس دارمش!
یه کلیپ زیبا ازش تو کام دارم که هر چه تلاش کردم نشد که بزارمش اینجا متاسفانه! تو نت گشتم صوتیشو پیدا کردم!

از اینجا دانلود کنید!

نام جاوید وطن

صبح امید وطن

چهرگان در آسمان

همچو مهر جاودان

وطن ای هستی من

شور و سرمستی من

چهرگان در آسمان

همچو مهر جاودان

بشنو سوز سخنم

که نواگر این چمنم

همه جان و تنم

وطنم وطنم وطنم

همه با یک نام و نشان

به تفاوت هر رنگ و زبان

همه شاد و خوش و نغمه زنان

زصلابت ایران جوان

بازی مرگ!

»

با پاچه خواری از سارا به خاطر "سمان تو هم بازی" ای که گفت! :D

عرضم به خدمتتون که بنده زندگی خطری ای نداشتم و تمام اون خطراتی که قرار بوده برام اتفاق بیفته قراره روهم جمع بشه و یک اتفاق بزرگ بیفته و بمیرم دیه! :D

کلی به مخم فشار آوردم تا بتونم همین ها رو بنویسم: 

1. بچه ای چند روزه بودم و میدونید که بچه های چند روزه شل و وارفته هستن! داداشی داشتم که ازبه دنیا آومدن من ذوق زده بوده و هی از روی من میپریده و من هم خواب بودم که یک بار افتاده رو من! بچه حسابی خوف برش داشته و فکر کرده که من مردم!! چون از خواب هم بیدار نشدم حتی! برا همین گریه کنان رفته ابتدا یک جا قایم شده! Hammer و بعد هم رفته به مامان گفته و خب... من فولادی بودم و هیچیم نشده!
 

2. اول راهنمایی اون ورا بودم که با خاله اینا رفته بودیم بیرون شهر یه جایی که دایی بابام خونه باغ داشت و کلی درخت توت! راه افتاده بودیم بریم به سمت درخت توت ها, خوش و خرم می رفتیم و پسر خاله ام در کنار من راه می رفت که یهو ایستاد و به جلوی پاش اشاره کرد: اِ... مار!

من هم که به شوخی های این بشر عادت داشتم یه نیم نگاهی به جلوی پاش انداختم و دیدم که در چند سانتی متریمون یک عدد چوب خشک فرم دار قرار داره!

- دیوونه این که چوبه!
بقیه هم بی توجه از ما جلوتر رفته بودن و پسر خاله ام هی میگفت "مار!" ! کمی به چوبه نیگا کردم و کم کم متوجه شدم که این میتونه چیز دیگه ای هم باشه!

- مااااااااااااااااع... مار!
خودمو کشیدم عقب! ماره مثل چوب تکون نمیخورد و سرشو آورده بود بالا به حالت آماده باش! دست پسرخالمو گرفتم بکشمش عقب ولی نمیومد عقب که! فکر میکرد این مار ها هم مثل مار های شمال سمی نیستن و بی خطر!
دیگه خلاصه مامانه رو صدا کردم و یک جوری این پسر کله شق رو کشیدم کنار و از کنار ماره رد شدیم!
خدا خیرش بده مار خوبی بود و کاری بهمون نداشت و به محض اینکه همه رد شدیم راشو کشید و رفت!! ولی اگه نیشمون میزد اونجا... چون یک ساعتی تا شهر راه بود قطعآ می مردیم!

3. سال سوم راهنمایی همراه خانواده به کوهنوردی رفته بودیم و بنده به شدت انسان اکتیوی بودم و هستم (!) و از کوه راحت بالا و پایین میرم و اینا! داشتیم پایین می رفتیم! خواهر و شوهر خواهرم خیلی پایین تر بودن و من چند قدم از مامان جلوتر بودم و پایین می رفتیم و پرتگاه خفتی هم بود و سنگ ها تیز و دل و جیگر در بیار و اینا!
همونجور که می رفتم متوجه شدم که زیر پام خالی شد و در حال چرخیدن و پایین اومدن هستم و من هم خاموش و بی صدا!
:D
سعی کردم خودم خودمو متوقف کنم ولی نشد و اگه شوهر خواهرم منو نمیدید و نمی گفت:
- اِ... سمانه رو بگیر!!
من تا پایین قل میخوردم و سنگ ها دل و جیگرمو در میاوردن!

4. تجربه بختکی که کمیل گفت رو من هم داشتم هر چند میگن بختکی وجود نداره و یک فشار عصبیه و اینا! ولی من احساس کردم که سنگینی اول اومد رو لبه تخت و بعد اومد رو من! به شکم هم خوابیده بودم و جرئت نداشتم برگردم! فشاره زیاد بود ولی خوشبختانه زود محارش کردم! :->

 5. با همین خانواده خاله و پسر خاله کله شقم به سمت کلات میرفتیم و شوهر خاله ام بسیار سرعت بالا رانندگی میکرد و ما خسته و کوفته عقب ماشین ولو بودیم که احساس کردم وزن دختر خاله ام تمامآ رو منه, بعد احساس کردم وزن اون یکی دختر خالم هم رو منه و وزن ما سه نفر رو پسر خالمه! :D و این بنده خدا چسبیده به شیشه و ما هم داریم دور خودمون میچرخیم و از جاده منحرف شدیم و نزدیک بود چپ کنیم و اینا! ولی چیزی نشد!:D

هیومک! اتفاق خاص دیه ای نیفتاده ولی میدونم مسموم زیاد شدم و آب غیر شرب هم زیاد خوردم ولی معده من عادت داره!! و در کودکی هم جزو بچه هایی بودم که زیاد گم میشدم! یک بار تو ترمینال تهران گم شدم و خودم رو رسوندم به یه آقایی که اسمم رو تو کل ترمینال صدا کنن و جالب اینه که یارو اینجوری صدا کرد:
- پسر بچه ای به نام سمانه گم شده! =))

 یه بار هم تو یه پارک جنگلی بزرگ تو راه شمال گم شدم و بسی مشکلات دگر!

خب تموم شد. من هم از دوستای خوبم, الیاس, آزاده, کیمیا, یکتا , ملیکا و شهرام و طلا دعوت میکنم که تو این بازی شرکت کنن!

گزارش میتینگ!!!!!

»

ویرایش: وبلاگ آزاده هم در مورد میتینگ آپ شد که البته به جامعی ماله من نیست ولی خوبه!
تصمیم گرفته شد مقادیری از سوتی های ازاده نوشته بشه:

پرسی: peresi! یه چیزی تو مایه های پِرس!
بلیز: belez
پیوز: piyoz چیزی تو مایه های فیوز!
کلی چیز دیگه هم بود یادم رفته!

دیشب ساعت ده, پشت کام بودیم که یه نفر زنگ زد!
- هن؟
- سلین! من مگی ام... سارا خفنز و سامانتا ولدمورت مشهدن! فردا صبح پاشو بیا میتینگ!
- ایول ایول... کجا بریم؟
- اینا چون شهرو نمیشناسن و با خانواده هستن نمیتونن هر جا هر جا بیان! اما فردا قطعی میخوان برن حرم! هفت صبح...
- مااااااااااااااااااااع!:-
Oحرم؟؟ حرم؟؟حرم؟؟
- چاره ای نیس. بیا دیه!
- من نمیام باو! کی حوصله داره؟ حرم؟ هفت صبح؟؟ من خوابم میاد.
آزاده شروع کرد به مخ زنی ولی من حواسم بهش نبود, ازاده مهم نبود چون اونو هر وقت میخواستم میتونستم گیر بیارم! ولی اگه فردا رو نمیرفتم سارا و سامانتا رو از دست میدادم!
- اوکی میام... ولی بدون هیچ بوقی جز من پایه این کار نیس!
- با خونواده هماهنگ نمکنی؟
- نه باوو! گفتم میام یعنی میام دیه...
- چادر یادت نره! اونجا رات نمیدن...
-8-|
قطع کردیم و شماره نیلوفر (ریتا اسکیتر) رو گرفتم تا مخ اینو بزنم! گوشیشو برنداشت پس پریدم تو نت و دیدم آنه! :->

Saman: من و انیت و سارا و سامانتا فردا ساعت هفت داریم میریم حرم!

:Saman =))

Rita skeeter: :))

:Saman توهم بیا! حال میده...

Booro baw :Rita skeeter
:Saman
بوق تو بوقت! من خودم دو ساله حرم نرفتم... :D

فردا بوق سگ بلند شدم و با حالت آستاکباری سعی کردم مکان قرارمون رو عوض کنم که دیدم نمیشه! بابائه منو رسوند و بعدش هم آنیت رو دیدم و بوس و ماچ و بغل و لاو و اینا!:D
ایشون برنامه ریخته بودن که با اتوبوس بریم! تو عمرتون میتینگ به این سبک رفته بودید؟ نرفته بودید دیه!:
D
من که اصلا حرم بلد نبودم کجاست اما آزاده بلد بود و ما رو سوار یک اتوبوس بسیار شلوغ کرد!
من: یعنی هیچ کس به جز من حاضر نمیشه ساعت هفت صبح سوار اتوبوس بشه ها!
بسی در اتوبوس صحبت کردیم و سوتی های آزاده از همون جا شروع شد! اسم هر جادوگرانی ای رو که به زبون می آورد در تلفظش اشکال داشت و من بسی خندیدم و اینا! البت تونست یک اشتب هم از من بگیره!
:D سوتی هاشو نمیگم که نگفته باشم!!
آزاده: یادمه یک هافلی تو اشعار جادویی یه شعر زده بود بعد آنیتا توش فلان جور بود و.... خیلی از اون فرد بدم میاد! گمونم پیوز بود... دلم میخواد خفش کنم.
آزاده شروع کرد به فحش دادن و قیافه من لحظه به لحظه دو نقطه دی ای تر شد! :
D
- چته؟

- اون بوقی که داری ازش صحبت میکنی من بودم نه پیوز! :D
ازاده خم شد که کفششو در بیاره و بکنه تو حلق من که خوشبختانه اتوبوس حرکت کرد و موفق به این کار نشد!
بسی در اتوبوس از اسم هایی استفاده کردیم که ملت حالیشون نمیشد و فکر کردن ما داریم به زبان بلغارستانی حرف میزنیم!

در راه:
ازاده: سمان تند تر بیا! آها تو لنگ بودی نه؟
سمان: حالا که میبینی نیستم! :-w

خلاصه کنم که بالاخره به حرم رسیدیم و چادر نیز به سر کردیم و رفتیم داخل و به محل قرار رسیدیم و اثری از شادی یا همون مهسا نبود!
بسی خادم ها به من گیر دادن که خانم حجابت را رعایت کن و من هم رعایت میکردم ولی دوباره نمیدونم چرا چادره میرفت عقب!! :
D
بعد از گشت زدن های فراوان و جست و جو و صدا کردن "شادی!" به سبک سمان و خندیدن بیش از حد آزاده زنگ زدیم بهش!
آزاده: بوقی بوق زده بوق ابادی تو کدوم بوقی هستی؟
شادی: ما به فلان و فلان وفلان وفلان دلیل نمیتونیم بیایم!
آزاده: الهی بوق بره تو اون حلقت گیر کنه! تو خجالت نمی کشی ما رو کله صبح آوردی اینجا؟ پاشو بیا بینم!
من: شادی یک ربع تایم داری بیای اینجا! نیومدی حرمو با خاک یکسان میکنم!
آزاده: شنیدی؟ این سمان بود! این از من خیلی وحشی تره!
:hammer: میای یا نه؟
شادی: به خدا خودم خیلی ناراحتم. ولی نمیشه!
آزاده: شادی.... شادددددددددددی تو رو خدا! :((
و بعد از کلی زر زدن شادی اعلام کرد که نمیتونن بیان!
آخ ما بوق شدیم! آخ ما ضایع شدیم! آخ ما اسکل شدیم! اصلا بوی دماغ سوخته بود که بلند میشد! خودمو آماده کردم که جفت پا برم تو حلق ازاده با این برنامه جور کردنش که منصرفم کرد و ما نشستیم یه گوشه و خودمون تهنایی میتینگ اجرا کردیم! :
D
بسی در مورد همه چیز و همه کس صحبت کردیم و من از هر کس بد گفتم آزاده گفت نه این خوبه و اون از هر کی بد گفت, من از اون فرد دفاع کردم!:
hammer:
کلی در مورد اوایل عضویتمون و دوره ی فعال سایت صحبت کردیم و آنیتا بسیار آه های جگر سوز کشید و از هر خاطره ای که سخن میگفت یک آه میکشید!
بسی در مورد بیناموسی و برادر حمید (!) و گیلدی و حذب و هافل و راون و مک گوناگال صحبت کردیم و من کلی خاک تو سرت گفتم که چرا شناسه انیتا رو ول کردی و کلی مخ ازاده رو زدم که یک جوری شناسشو پس بگیره!
>:)
یه خادم اومد به ما گفت: انقدر نخندین اینجا مرد رد میشه!
من: خنده هم نمیتونیم بکنیم؟
یارو: شما حجابتو رعایت کن!
آزاده: پاشو بریم! اه اه... همین کارا رو میکنن ادم از دین و ایمونش رونده میشه!
اما خدا وکیلی اصلا بلند نمی خندیدیم!
بسی در خیابون گشت زدیم و دنبال وسیله ای گشتیم که برگردیم خونه ولی هیچ کدوم به مسیر من نمیخورد! همراه ازاده سوار یه خط شدم و خودم رو به دست او سپردم تا مرا ببرد به هر آن جا که خواست!
ازاده به من لقب خوش خنده داد و در مورد میتینگ هایی که تا حالا گذاشته صحبت کرد! تا گفت که با بیتا (وینکی) میتینگ داشته پریدم بهش:
- سینا میگه من شبیه بیتام! آره؟
کمی نیگام کرد:
- ته چهرتون تو مایه های همه! :
D
بسی در مورد کاراگاه بازی های ازاده تو اتوبوس حرف زدیم و خندیدیم و بسی در مورد وبلاگهای "خشن دختران" و "دختران فمینیست" حرف زدیم و بسی ملت نمیدونم چرا ما رو نیگا میکردن!!
نکته : به جای اینکه من زیاد از واژه "جفت پا تو دهن" استفاده کنم؛ آزاده جو گیرز شده بود و به جای من هی میگفت!
خلاصه من به طور آنتاحاریک وسط راه پیاده شدم تا یه جوری خودمو برسونم به خونه!
کارشناس برنامه: در کل میتینگ مکانش خیلی بد بود و از کیفیت پایینی برخوردار بود! به دلیل ضایع شدن کمی از کیف میتینگ کم شد ولی در مجموع روز خوبی بود!

ولی میدونید چیه؟ یه حسه خاصی داره وقتی یه جادوگرانی میبینی, چون من احساس میکنم همه جادوگرانی ها دیوونه ان! :D

 

نامه ای به رئیس جمهور...!...!

»

تکست یه آهنگ رپ که جدید هم نیست و شاید خیلی هاتون شنیده باشید. منتها من عشقم کشیده الان اینو بنویسم! :D

اول آهنگ صدای رئیس جمهور رو میشنوین که در یکی از برنامه های تلویزیونی قبل از انتخابات صحبت میکنه:

 

واقعا مشکل مردم ما الان شکل موی بچه های ماست؟ خوب بچه ها دوست دارن موشونو هر جوری بزنن به من و تو چه ربطی داره؟

دولت باید بیاد اقتصادو سامان بده, فضای کشورو آرامش ببخشه, امنیت روانی ایجاد کنه, پشتیبانی کنه از مردم!

الان مشکل مهم جوونای ما مدل موشونه و دولت هم نمی زاره! الان مشکل کشور ما اینه که مثلا فلان دختر ما فلان لباسو پوشید؟ الان مشکل کشور ما اینه؟ مشکل مردم ما اینه؟!

---

می خوام روشنی عقدمو خاموش کنم, ولی نمیتونم حرفاتو فراموش کنم

وقتی قلم و کاغذم توی دست من بود, پس مینویسم نامه ای به رئیس جمهور (2)

 

با عرض سلام خدمت رئیس جمهور محترم, واسه گفتن حرف میشمرم فرصتو مغتنم

تو که گوش میکنی به حرف هر سلیقه ای, میشه وقتتو به من بدی چند دقیقه ای؟

من نگرانم واسه تاریخ تحریف شده, واسه مغز جوونایی که تحریک شده

درد ما دوا نشد دکتر مملکت, که شعاراتونم بدتر به ماها حمله کرد

مخم بیداره ولی ترجیح میدم باشه تو خواب, تا اینکه سینم بشه سنگ قبر آرزوهام

عمر من رفت به درک واسه نسل بعد, میخونم مثل اینکه فعلا به ما وصله در

وصله کرد تیکه غمو بس که من, می بینم نابغه هامون هم شدن نسله گرد

هیچ وقت تصور نمی کردم بشیم اینطوری, که داشته باشیم میلیونها جوون دین گریز

می دونم حرفای من میخوره تهش به بن بست, ملت میرن مسجد هنوز تا کفش بدزدن

به خدا اینهمه ادعا نیشخند داره, ایران صادر میکنه دختر هیجده ساله

رو زمین نشستی فکر کردی که اوجه نه؟, امید من به نجات در حد معجزه اس

تو خودت خوب میدونی چقد شده درگیری زیاد, به خدا قرآن روی تاقچه گردگیری میخواد

فقط شعار که دنبالش هستی فقط تا ما, بشینیم قران به دست بکنیم فقط دعا

سند حرف منه که چهره سطح شهر یه چرخ بزن تو دو نصفه شب به بعد

نفس بکش, این آسفالته که بوی خون میده, دقت کن, یه جوون اون گوشه داره جون میده

 

می خوام روشنی عقدمو خاموش کنم, ولی نمیتونم حرفاتو فراموش کنم

وقتی قلم و کاغذم توی دست من بود, پس مینویسم نامه ای به رئیس جمهور (2)

تو گفتی دولت من دولت آرامشه, که ذهن مردم واسه حمایتت آماده شه؟

فرصت فکر منه از خزر تا خلیج فارس, نمی خوام از من بگیرنش بشه دریچه باز

برای بد شدن اوضاع و برای جنگ, حرفش ماله توئه عواقبش برای من

هنوز هم بهت زدم و نشستم من به حیرت, که چرا جای خون نیکوتینه توی رگ غیرت

کاشکه منم محافظ داشتم که دورم وای میستادن و دم میزدم از امنیت

ولی خیلی ها دنبالم هستن الان که منو بگیرن, یا که در رم از دست کلان که اینم شده زنده بودن

حرفامو تموم میکنم میتونی قبولش کنی, یا با گرفتن ظاهرآ تمومش کنی

ولی بدون اگه بگیرم حتی خوی حیوون, قلمم با قدرت میچرخه حتی توی زندون

می خوام روشنی عقدمو خاموش کنم, ولی نمیتونم حرفاتو فراموش کنم

وقتی قلم و کاغذم توی دست من بود, پس مینویسم نامه ای به رئیس جمهور (2)

 

X large $aman

»

بعد از ظهر جمعه, ساعت 7:15 روی تختم نشستم... نه نمیشه گفت نشستم! چیزی مابین نشستن و دراز کشیدن!

این مهم نیست... دارم دفتر نامه نگاری های سال تحصیلی گذشته رو ورق میزنم! چیزایی که با بهناز دوست بغل دستیم داشتم. سر کلاس در طول یک سال!

جا خوردم با خوندن اونها! من خیلی عوض شدم. از پایان سال دو ماه میگذره ولی من انگار از خرداد به اینور دگرگون شدم. رفتارم... اخلاقم... افکارم... عقایدم! سرتا پا... ظاهری و باطنی!

دیگه اون سمان سابق نیستم. اون سمان لوس بود! یه سری عقاید داشت که خیلی خیلی صاف و ساده بود. یه بچه منفی بین اما مثبت اندیش!

الان که دفترچه خاطراتم رو می خونم باورم نمی شه! من الان می تونم از اون حرفا بزنم؟ می تونم چنین چیزایی بنویسم؟

خیلی عوض شدم! می دونم که عوض شدم و نمی دونم که خوبه یا بد... چرا می دونم, خوبه! نه نه... بده! نمی دونم...

این سمان جدید سرسخت شده! چیزایی که مردم بگن براش مهم نیست. مثبت اندیشیش رو نسبت به خیلی چیزها از دست داده! داره خیلی اذیت میشه به خاطر دیدی که نسبت به همه چیز پیدا کرده!

خیلی سریع بود این تحول! با خیلی ها در موردش حرف نزدم. بعضی ها خودشون فهمیدن و بعضی ها هم هنوز نفهمیدن. با بعضی ها خیلی صحبت کردم... خیلی! گمونم کسی که بهتر از همه این تغییر رو حس کرده مهسا باشه. وقتی گریه می کردم اول از همه برای اون حرف زدم! قیافش تو خونه تاریک ما یه چیزی رو تو دلم تکون داد! یه جوری گفت "سمان!" که ترسیدم. خندم گرفت؛ خنده ای عصبی...

 اما همه باهام کنار اومدن. فکر کنم خودم هم با خودم کنار اومدم!

به خاطر چی بود این تغییر؟ به خاطر پیدا کردن همزادم؟ نه اون تو آبان ماه بود! به خاطر زدن وبلاگ دختران فمینیست؟ نه اون هم تو ابان بود! به خاطر به قول بعضی ها فمینیست شدنم؟ به خاطر مطالبی که تو نت و کتابا خوندم؟ به خاطر حرفایی که بعضی از دوستا بهم زدن؟ به خاطر گریه هایی که کردم؟ یا به خاطر یه جوجه مجهول بودنم؟!

احساس میکنم بزرگ شدم. طی چند ماه خیلی زود بزرگ شدم!

 

هووووم, چرا اینا رو نوشتم؟ نمی دونم. یه حسی بود که باید نوشته میشد!

تمام

بچه هايي زاده خيابون!

»

قطره هاي بارون از سر و دماغش مي چكيد. داشت دستمال كثيفشو زير بارون مي شست. حالا كه بارون اومده بود، همه ماشينا برف پاك كن هاشون در حركت بود و كار دستمال اونو انجام مي داد. ديگه نمي تونست به كارش ادامه بده!

گوشه جدول ايستاد و سعي كرد كاپشن كهنه و كوچيكشو بكشه رو سرش. ده سال بيشتر نداشت، شايد هم يازده سال... يادش نبود! همه حواسش متوجه كفش سوراخش بود كه مثل يه آبگير كوچولو پر از اب شده بود. آب بينيش راه افتاده بود و صورت كثيف و پر از خاكش گلي به نظر مي رسيد.

به ماشين هايي نگاه مي كرد كه پشت چراغ قرمز ايستادن و راننده هاشون حرص مي خورن كه ماشينشون زير بارون پر از لكه مي شه! مثل هميشه ترافيكه...

متوجه ماشيني شد كه برف پاك كن نداشت و بارون به شيشه اش ميخورد. از بين ماشين ها رد شد. دستشو به ماشين ها ميگرفت و اونا رو گلي ميكرد. با دستمالش شيشه ماشينو تميز كرد. چند ثانيه شيشه خالي از قطره ها بود ولي دوباره مثل اولش شد. پسر نااميد به راننده چشم دوخت ولي او حتي نگاش هم نكرد.

كمي اونطرفتر پسري هفت هشت ساله و كثيف گـُل هاي خيس رو از پنجره يه ماشين كرده بود تو و التماس ميكرد:

- آقا تو رو خدا... فقط يه شاخه!

مرد داشت شيشه پنجره رو ميكشيد بالا! نگاهشو از اونها برداشت و برگشت جاي قبليش. به داخل ماشين روبرويي نگاه كرد. همه خانواده جمع بودن و بي توجه به بارون شديد اين بيرون مي خنديدن! چشمشو براي لحظه اي بست و به ماشين پشت سري چشم دوخت. دختر بچه اي تو بغل مامانش آروم گرفته بود و از حركت لب مامانش ميشد فهميد كه داره براش لالايي ميخونه! يه بار ديگه چشماشو بست. به ماشين جلويي نگاه كرد. پسري هم سن خودش با لپ هاي سرخ اونو به مامانش نشون ميداد و براش شكلك در مي اورد.

چشماشو بست. ديگه دوست نداشت چشماشو باز كنه! قطره هاي اشكش با ظرافت خودشونو بين قطره هاي بارون مخفي كردن. چشماشو محكم به هم فشار داد و دعا كرد اي كاش الان جاي ديگه اي بود. سعي كرد به آيندش فكر كنه. آيندش برا اون واقعا يه سوال بود؛ هدفش رسيدن به ارزوهاي محال بود!

يعني اونم ميتونست يه روز سوار اين ماشين هاي مدل بالا بشه و يه خانواده گرم و صميمي دورشو بگيرن؟ تو روياهاش فرو رفته بود كه خودشو تو يه زير گذر كه خالي از ادم بود پيدا كرد. بارون به برف تبديل شده بود. خودشو يه گوشه مچاله كرد و سعي كرد فكرشو از اون روياهاي مذخرف لعنتي خالي كنه. بدنش ديگه حس نداشت، دعا كرد كه بميره!!

خواب!!...!!

»

ديروز تو كلاس زبان كلي در مورد خوابهايي كه ميبينيم صحبت كرديم و بسي لذت برديم!

بهناز ميگفت يه شب تو خواب راه رفته! پا شده و موبايلشو گذاشته تو يخچال و برگشته خوابيده. صبح كه بيدار شده هر چي دنبال گوشيش گشته پيدا نكرده و بعد از كلي زنگ خوردن گوشيش، تو يخچال پيداش كرده!!

سميرا ميگفت كه داييش وقتي وازده سيزده سالش بوده، تو خواب راه رفته و در خونشونو باز كرده و رفته طبقه بالا در خونه همسايه رو زده: مونــــــــــــــــــا... بيا با من بازي كن!

صداي يه مردي از تو خونه مياد: الان نصفه شبه پسر... برو بخواب صبح بيا!

پسر هم راشو ميكشه برميگرده ميره پايين و ميخوابه و در خونه همچنان باز ميمونه!!

شيرين ميگفت يه روز صبح كه از خواب بلند شدن برادرشو پيدا نكردن و كلي دنبالش گشتن كه بالاخره همسايشون پسره رو تو پارك نزديك خونه پيدا كرده كه روي صندلي به صورت نشسته خواب بود! پا لخت...

بسي سر اين قضيه خنديديم كه شبا با بي افمون بزنيم بيرون و هر وقت كسي ما رو تو پارك ديد و خواستيم سه نشه خودمونو بزنيم به خواب و بگيم تو خواب راه رفتيم!!  :D

بيتا ميگفت من هفته اي حداقل دو شب خواب ميبينم كه يه مرده با چاقو ميخواد منو بكشه! 8-}
 

رفيق من، نيلو خل و چل هم ميگه كه خواب ديدم توي توپ بسكتبالم و يه عده دارن به صورت وحشيانه با من بازي ميكنن و من هي ميخوردم به دو طرف توپ! بچه انقد بسكت بازي كرده مخش هنگ كرده!

و البته خود من... يه مدت پيش يه خواب هايي مثل هم ميديم كه تعبيرش ميشد مرگ!! حالا هم دو شبه دارم دوباره اون خوابا رو ميبينم!8-| تازه نمي دونم شما هم اينجوري ميشيد يا نه... ولي خوابهاي من مثل سريال چند قسمتيه! يعني امشب كه يه خواب ميبينم فردا دنبالشو ميبينم!

نيلو: لابد ظهر هم كه ميخوابي تكرارشو ميبيني! :D
 

اين هم يادم نبود بگم، وقتي من مكه بودم همسايمون خواب ديده كه من با دستهاي سوخته برگشتم!! :|

دوستا بخونن؟؟؟

»
محتواي اين پست پاك شد!
تمام!

خداي من...!

»


پيش از اينها فكر ميكردم خدا ********* خانه اي دارد ميان ابرها

مثل كاخ پادشاه قصرها ************
 خشتي از الماس و خشتي از طلا

پايه ي برجش از عاج و بلور ********** بر سر تختي نشسته با غرور

ماه، برق كوچكي از كاخ او ********** هر ستاره پولكي از تاج او

اطلس پيراهن او آسمان *********** نقش روي دامن او كهكشان

رعدوبرق شب طنين خنده اش *******سيل و طوفان نعره توفنده اش

دكمه ي پيراهن او افتاب *********** برق تيغ و خنجر او ماهتاب

پيش از اينهاخاطرم دلگير بود ******** از خدا در ذهنم اين تصوير بود

آن خدا بي رحم بود و خشمگين ***** خانه اش در آسمان دور از زمين

بود ، اما در ميان ما نبود *********** مهربان و ساده و زيبا نبود

در دل او دوستي جايي نداشت ***** مهرباني هيچ معنايي نداشت

هرچه مي پرسيدم ازخود،از خدا ***** از زمين، از آسمان، از ابرها

زود ميگفتند: اين كار خداست ****** پرس و جو از كار او كاري خطاست

هرچه مي پرسي،جوابش آتش است** آب گر خوردي، عذابش آتش است

تا ببندي چشم، كورت مي كند ***** تا شدي نزديك، دورت مي كند

كج گشودي دست،سنگت ميكند *** كج نهادي پاي، لنگت مي كند

با همين قصه دلم مشغول بود ***** خوابهايم خواب ديو و غول بود

خواب مي ديدم كه غرق آتشم ***** در دهان شعله هاي سركشم

در دهان اژدهايي خشمگين ******* بر سرم باران گرز آتشين

محو مي شد نعره هايم بي صدا *** در طنين خنده ي خشم خدا...

نيت من در نماز و در دعا ***** ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه مي كردم همه از ترس بود ***** مثل از بر كردن يك درس بود

تلخ مثل خنده اي بي حوصله ***** سخت مثل حل صد ها مسئله

پيش از اينها حال ديگر داشتم ***** هرچه ميگفتند باور داشتم

اما حالا...

سفرنامه شماره دو... مكه!

»

هااا اين هم دوميش!

 

* يه نكته يادم رفت بگم! تو هتل مدينه يه سري مشهدي بوديم و يه سري شيرازي. بعد يه بار كه داشتم مي رفتم پايين تو آسانسور يه پسره رو ديدم كپي الياس (درك) بود! فكم باز موند. هي با خودم گفتم يكي بخوابونم تو دهنش! :D بعد گفتم نه بابا اين الياس نيستش كه! كل زندگيمو تو نت سپردم دست اين بشر بعد اين پا ميشه بياد اينجا؟ :))

خلاصه تو اسانسور با كمال پررويي زل زده بودم بهش ولي خب اون حواسش نبود!

 

بعد از ظهري كه مي خواستيم بريم مكه بين مسير تو مدينه ما رو بردن مسجد شجره لبيك بگيم! بسي شلوغ بود و من هم خوابم ميومد و كلي اذيت شديم! لباس سيفيدا رو پوشيده بودم! تو عمرم قيافه ام انقدر مضحك نشده بود هاااا! ملت چادر سفيد سرشون بود بعد چادر من ملي بود! :D  بسي ملت نيگام ميكردن!

ساعت نه بود كه ما از اون شلوغي خلاص شديم. سوار اتوبوس شديم و راه افتاديم. چهار ساعت راه بود و تازه به دليل محرم شدن (!) زنا رو انداخته بودن عقب اتوبوس و مردا جلو بودن! :-w

خلاصه باز هم من تنها بودم و از اين چهار ساعت سه ساعتشو خوابيدم به طرز كج و كوله اي رو صندلي اتوبوس كه گمونم احرامم باطل شد چون جلو صورتم پوشونده شده بود! :hammer:

دير وقت بود رسيديم هتل! (اين هتلمونه) گفتن بريد بخوابيد فردا ميريم برا طواف!! دو تا اتاق چسبيده به هم داشتيم اينجا كه تو يكيش من بودم تو اون يكي هم اون دوتا! :D

صبح بابام تلاش فراواني كرد كه منو از خواب بيدار كنه كه چندين بار به جفت پا تو دهن خوردن تهديدش كردم!! خواب هم مونده بوديم و بالاخره رفتيم پايين! نكته: تازه حواسم نبود تو اينه هم نيگا كردم! :hammer:

دم در هتل دوباره اون پسر الياس نما رو ديدم! يه مرد هم رو ويلچر بود كه داشت اون رو هم با خودش ميبرد.

- ماااااااااااااااع! اينام مگه اومدن مكه؟ سراب ميبينم من! بابا تو هم اين پسره رو ميبيني؟

- اره! چطور؟

- هيچي. ميخواستم ببينم واقعيه يا نه! :hammer:

 

اينجا ديگه تا مسجد الحرام راه زياد بود و هتل خودش سرويس داشت مي برد و اينا!

نكته مهم: اسم شركت توليدي اين اتوبوس ها "حافل" بود كه رو همشون نوشته شده بود و بسي ما به ياد هافل خودمون افتاديم و فهميديم كه اينها قصد ساپورت كردن من رو دارن! :D

مدينه خيلي بهتر و تر تميزتر از مكه بود. آب لوله كشيش هم بهتر بود هر چند هر دوش غير قابل خوردن بود! ساختموناي مكه رو همه داشتن ميكوبيدن دوباره بسازن! يه قسمت هايي از پياده رو پر از كبوتره! اينجا گرم تره و شلوغتر!

بي شعور ها عقلشون نكشيد ما رو از اون طرف حرم وارد كنن كه شاختش جديده و تر تميزه و كلي قشنگه! ما رو از اين طرف آوردن كه يه جاده خاكي كثيف روبرومون بود كه يه بولدزر رفته بود بالاي يكي از ساختمونا و از اون بالا بتون مينداخت پايين تازه هيچ حفاظ و اينجور چيزا هم نداشت! به صورت صحنه آهسته ميومد پايين و صداي دهشتناكي ميداد و كلي گرد و خاك رو هوا بود! (ببينيد!!) تازه... زنا كه محرمن حق ندارن صورتشونو بپوشونن! اين يعني چي؟ يعني گرد و خاك ها رو بخور نوش جونت! :D

من كه به مدت ده دقيقه نفس نكشيدم اصلا!:hammer:  اينجا هم كبوتر داشت و يه سري زن سياه پوست بچه به پشت كه ارزن ميفروختن (اين يكيشونه) و يه سري زن و دختر كه دست نداشتن و زير آفتاب عذاب دهنده دو زانو نشسته بودن زمين و گدايي ميكردن. بعضي هاشون دو تا دست نداشتن و بعضي هاشون هم يه دست عجيب داشتن كه كج و كوله و غير عادي بود و ادم ياد انگشت چروكيده دامبل ميفته! يا دستشون اندازه يه نوزاد بود!  بعد اينا يه آهنگ غمناك با دهنشون ميزدن بسي جالب بود و گدايي ميكردن!

اصلا اين طرف هيچ نمايي نداشت و حرم رو داشتن ميساختن. بوق بهشون بياد كه ما رو از تو خراب آوردن! از در كه رفتيم تو گفتن بايد كفشاتونو در بياريد! من تو عمرم اين همه تو تلويزيون ديدم فكر نميكردم كه اينجا ملت پالخت طواف ميكنن! :D باورتون ميشه من تا لحظه برگشت كفشامو زير بغلم نگه داشتم؟؟ :))

از در كه وارد شديم صفا و مروه رو مي ديديم و ملتي كه ميرفتن و ميومدن. ما هم صفا رو رفتيم تا برسيم به يه در ديگه بريم جاي كعبه! ميگفتن براي لحظه ي اول بايد به دعا بكني كه براورده ميشه! دعاي جالبي تو ذهنم بود كه به هيشكي نميگم! :D

كعبه رو كه ديدم خيلي كوچيكتر از اوني بود كه فكر ميكردم! تنها حسي كه بهم دست داد همين بود! :-"

ملت ميچرخيدن و اينا و ما رو هم بردن كه بچرخيم! بنده باز هم حوصله گروه رو نداشتم تنهايي رفتم طواف كردم و بعد كه به خانواده گفتم كفشون بريد! تو طواف باس مراقب باشي پات نره زير چرخ ويلچر وگرنه كه ميفتي زمين و زير دست و پا سقط ميشي! يه جاهايي بايد زيك زاكي ويراژ بدي تا فشار نخوري! بايد مراقب باشي نخوري به تن عرق كرده اين عربا! :-&

اقا طوافه رو انجام داديم و بسي خسته شديم و اينا! صبر كردم ملت گروه بيان تا بريم صفا و مروه! اين يكي ديگه جون كندن بود. بابام و داداشم هم كه اصلا نبودن تو گروه! نميدونم چيكار شده بودن!:D

ميگفتن سالهاي پيش صفا و مروه كولر داشته و خوب بوده ولي الان كه فقط پنكه سقفي داشت كه به درد بوق هم نميخورد. هوا گرم... شلوغ... هفت دور مسير طولاني! پام تو مدينه خوب شده بود. فقط برا نشستن مشكل داشتم ولي ميتونستم راه برم!

وسط مردمي كه ميرن صفا و مردمي كه ميرن مروه يه جايگاهي بود كه ويلچري ها رو ميبردن. به سمت مروه كه مي رفتيم از روبرو باز اين الياسه داشت از مسير ويلچري ها مرده رو ميبرد! از همين حوله ها هم پوشيده بود. من باز فكم باز موند. بين اين همه جمعيت كه اگه گم ميشدي ديگه پيدا نمي كردي من دو بار تو صفا و مروه اينو ديدم! جالبه كه اين هم اصلا منو نمي ديد! ياد اين افتادم كه هركس مكه ميره كسايي رو ميبينه كه شبيه يه نفري هستن كه ميشناسنش! ميگن خدا اون طرف رو دوست داره كه ما ميبينيمش اونجا و اينا! :hammer:

Elias Shabah: خدا يكي منو دوست داره يكي شيطان رجيم رو

 

تو ايران نصف عقده اين نصف وحشي! ولي اينجا عقده اي نداره... همه وحشي ان!:hammer:

دور پنجم صفاو مروه ميخواستم ديگه همون وسط بشينم زمين ها! هي به خودم اميد ميدادم كه چيزي نمونده واينا! اگه هوا خنك بود و يكم خلوت تر بود شايد خيلي راحت تر تموم ميشد. گمونم يك ساعت ما داشتيم مثل اسكل ها ميرفتيم اونور ساك ساك ميكرديم برميگشتيم! :D

صفا و مروه كه تموم شد بنده يه سري مهارت ها كسب كردم از جمله:

* بتونم دور كره زمين رو در هشتاد روز پياده وجب كنم!

* بتونم در صحراي بزرگ افريقا چادر زده و زندگي كنم!

* وقتي تو يه جمعيت ملت هل ميدن به جلو، من هم هل بدم به عقب تا هلي كه دادن خنثي بشه و بوق بشن! :D

* وقتي پسري تو جمعيت از عمد هلت ميده تا پرس بشي، يه لگد بزني بهش تا ضعف كنه بيفته زمين!:hammer:

 

حالا مگه تموم ميشد؟ ملت رفتن طواف نساء من هم نشستم رو پله ها و اعلام كردم:

- آقا جان من اصلا ميخوام به تمام مردها حروم باشم! بيخيال من! :((

 

واقعا ديگه جنازه شده بودم وقتي تموم شد. اگه يادتون باشه تازه كفشام هم زير بغلمه هنو! :D خيس عرق بودم! بدون توجه به بقيه راهمو كشيدم برگردم هتل! يهو شانس با من يار شد و بابام رو ديدم:

- من دارم ميرم!

- حالا بمون با هم ميريم!

- مي خوام تبخير شم؟ كارت اتاقو بده من!

كارتو گرفتم و راه افتادم كه برگردم. جالب اينه كه بعد از رد كردن اون خرابه بايد چهار پنج كوچه رد كني تا برسي به ايستگاه اتوبوس ايراني ها! مسير طولاني بود اونجا هم خط ها مختلف بود!

البت اتوبوس هاش كولر داشت و از اين نظر خوب بود! اين مسير حرم تا اتوبوس ها رو من هميشه تنها ميومدم و يك بار هم دوازده شب اومدم! به مامانم كه ميگم باورش نميشه.:D

يه بار هم راهنمايي كه اونجا بودم منو اشتباه سوار يك اتوبوس ديگه كرد! اتوبوس هم خالي بود فقط من بودم و راننده عرب كه نگاههاي ناجوري از تو اينه مينداخت به من كه خودمو كنترول كردم جفت پا نرم تو صورتش!

من توي ذهنم: "اين چرا داره از اين مسير ميره؟ به به... به سلامتي دارم دزديده ميشم!"

- ام القري نميره اين؟

- ام القري؟ لا لا

- خب پس نيگر دار من پياده شم! :l

اصلا متوجه نشد چي گفتم! من هم لحظه به لحظه احساس كردم كه داريم از مسير دورتر ميشيم! انقدر گفتم ام القري كه يارو اعصابش ريخت به هم يه نگاه خفنز از تو اينه انداخت به من و دور زد برگشت!

- آخيييييييييييييييييييش!:D

 

گروهي بردنمون قبرستان ابوطالب كه حضرت خديجه و اينها دفن بودند. شيخ احمق بي شعور وسط حرفاش گفت:

- يه حديث هم ايراني ها به پيامبر چسبوندن كه پيامبر گفته من در زمان پادشاه عادل به دنيا اومدم! كه منظور از پادشاه عادل انوشيروانه!

بعد پوزخند زد و ادامه داد:

- اخه اصلا پيامبر كسي رو كه اتش پرست باشه رو كه عادل نميدونه!

 به سختي جلو دهنمو گرفتم فحش ندم به يارو! كي گفته كه زردشتي ها آتش پرستن؟ فقط اتش رو مقدس ميدونن! وصله ناجور ميزنن به دين هاي ديگه تا خودشونو برتر جلوه بدن! اصلا كاري به عادل يا ناعادل بودن انوشيروان ندارم ولي... آتش پرستي چه ربطي داره به عدالت داشتن؟ اينقدر غرق عربها شدن كه ديگه به تاريخ و فرهنگ كشور خودشون هم تيكه ميندازن و مورد تمسخر قرار ميدن! X-(

 

همون موقع بود كه يه ماشين از كنارمون رد شد و يه قوطي نوشابه پرت كرد طرف ما نزديك زمين! قوطي از كنار پاي من رد شد و گند زد به لباس دو تا از مردهاي گروهمون! :)) بسي حال كردم!

 

يه جاي ديگه هم داشتيم مي رفتيم من از بقيه عقب تر بودم از رو پل هوايي يه عربه چاق داشت ميومد پايين و يكي از اين چوب هايي كه به جاي مسواك استفاده ميكنن هم تو دهنش بود (نكته: همونجور كه مرداي ما تو جيب پيراهنشون خودكار دارن. اينا هم ازاين چوبها دارن.:D) داشت ميومد پايين و جوري به من نگاه ميكرد گفتم الان مياد منو ميخوره! مردك بي شعور... براش ادا در آوردم و بعد از نشون دادن دستم رامو كشيدم رفتم جلو! عربه هم خشك شد همون بالا موند! :D

 

روزهاي آخر ديگه انقد بي طاقت شده بودم كه حد نداشت. خسته شده بودم! تو اين سفر فهميدم كه چقد دوستامو دوست دارم و دلم براشون تنگ شده! تا حالا دلم برا دوستام تنگ نشده بود! :D دو هفته تمام من مثل ادم با كسي درست حسابي صحبت نكرده بودم. اگه داداشم هم نبود همين خنديدن و دعوا كردن هم يادم مي رفت! حسابي پوست كلفت شدم ها! :D

 

مكه فرودگاه هم نداشت چون غير مسلمونها رو راه نميدن و اينا! رفتيم جده اونجا يه فرودگاه خيلي جالب داشت كه بي در و پيكر بود. يعني فرودگاه در و ديوار نداشت. فقط چتر هاي گنده بالا سرمون بود از همون مدلي كه تو ميجد پيامبر يه قسمت رو گذاشته بودن. زيرش هم صندلي بود و ساير امكانات! هوا هم گرم. اون طرف هم هواپيماها ايستاده بودن كه كمي با ما فاصله داشت و ايناايناهاش!   :D

 

تازه تو اين فرودگاهه هم اين الياسه بود! ديگه جدي جدي ميخواستم برم جلو يه چيزي بهش بگم ولي خيلي زود غيب شد! شبحه ديگه... :D

 

*گل ميفروشه. اسمش مريمه

*دستشويي آقايان و خانوما! خيلي باحاله. زنه پوشيه داره!

سفرنامه شماره يك... مدينه!!

»

دو هفته تمام در سفر بوديم و زندگي رو كمي سخت تر گرفتيم به خودمون و در جاي كوچيكتري زندگي كرديم و از همه مهم تر اينكه از كامپيوتر دور بوديم. هفته اول كه مدينه بوديم رو تو اين پست مينويسم و هفته بعد رو تو پست بعدي. يك سري عكس هم هست كه قاطي نوشته هام ميزارم!

 

تو اين سفر من بودم و بابام و داداشم. ماماني در كار نبود! البت برا من سخت نيست. هميشه بين من و اونا يه طبقه ساختمون فاصله بوده و من آويزون كسي نيستم.

عربستان يه كشور داغه! :Dمدينه يه شهر گرم و شرجيه. خيابوناش تميزه و ساختموناشونو به سبك رومي ميسازن. ماشين هاي خوبي هم زير پاشونه. احساس غربت و اين سوسول بازي ها هم اصلا در كار نيست!

تو عربستان به زن ها گواهينامه نميدن. تازه حق راي هم ندارن اينجور كه من ميدونم! دنيا فقط چشماي سرمه كشيده اونا رو ميبينه و بعضي هاشون هم دنيا رو سياه سفيد ميبينن از زير اون توري سياه! هــــــــــــــي روزگار! :d

يكراست بردنمون هتل (اين هتلمونه) و بعدش هم فرستادنمون مسجد پيامبر! بقيع درست روبروي هتل ما بود. ميشد پياده رفت. يك چيز تو مدينه واقعا خوب بود و اون اين بود كه ميتوني اونجا چشم بسته از خيابون رد شي. ماشينا به محض اينكه احساس كنن ميخواي از خيابون رد شي سرعتشونو در حد لاك پشت كم ميكنن و گاهي جلو پات ترمز ميزنن!

حرم رو هم ديديم. خدا وكيلي قشنگ ساخته بودن و باحال بود. زنا اينجا از مردا جدان! رفتم قسمت زنونه. انقدر شلوغ بود كه از تو رفتن بي خيال شدم. داشتن اذون ميگفتن و ملت مثل آتيش گرفته ها اينور اونور ميرفتن من هم مثل مشنگا نيگاشون ميكردم. آقا اينا نمازشونو شروع كردن منم همون وسط نمازه رو بستم! تا بستم يكي از اين مامورها كه انگار بهشون ميگن شرطه (شرته؟!) از نوع زنش اومد منو هل داد همينجوري برد عقــــــــب و منو از زير طناب رد كرد برد قاطي جمعيت! دوباره نمازه رو شروع كردم. بعد حمد يه آميـــــــــــــن باحالي گفتن خيلي خوشم اومد! :D  حالا نمازه تموم شده پشت سري ميزنه به شونه من! ايراني بود.

- خانم با كفش كه نماز نميخونن! نماز باطل ميشه...

- اِ ؟ عجــــــب. از دفعه بعد ايشالا!

:d

يكم صبر كردم خلوت تر شد و تونستم برم تو. زنا رو تفتيش بدني ميكنن تازه كيفتو ميگيرن توشو نيگا ميكنن كه دوربين نداشته باشي. موبايلتم اگه دوربين داشته باشه رات نميدن بري تو! هواي توي حرم خيلي خوب و خنك بود. خدا وكيلي من همش ياد فرزانه ميفتادم! آخه اينجا خيلي ستون داره...:hammer:

ميگن حدودا دو هزار و پونصد تايي هست ستوناش.خيلي جالب و قشنگ بود حيف كه قسمت زنا رو با يه ديوارهاي چادري بسته بودن و يه حالت مارپيچ درست كردن. يعني اون طرف اين ديوار هم زنا بودن ولي بايد شونصد كيلومتر راه بري تا برسي به پشت ديوار روبروت!

شنيدم كه ميگفتن در روضه (روزه؟) رو باز ميكنن. روضه يه جاييه نزديك زريح (زريه؟) و منبر و محراب پيامبر كه ميگن قسمتي از بهشته !! و فرش هاي سبز انداختن اونجا كه مشخص بشه و اينا! اخه زنا رو كه راه نميدن اون طرفا. گاهي باز ميكنن كه زنا برن! همين مامورهاي زن هر كدومشون يكي يكدونه مقوا گرفته بودن دستشون كه يكيشون نوشته بود ايراني.

يهو يه دري باز شد و ملت مثل وحشي ها شروع كردن به دويدن و ريخت اون تو! من هم با حالت بهت دنبالشون راه افتادم. دوباره دو طرف رو ديوار پارچه اي زده بودن و ملت مي دويدن. بسي صحنه جالب بود. راه مارپيچ درست كرده بودن و ما رو هي ميچرخوندن. همينجور جلو مي رفتم و مدام ملت دوان دوان از كنار من رد ميشدن. انگار يه گودزيلا در ابعاد گلگومات دنبالشون كرده! بگم دو كيلومتر راه رفتم تو اين مسير دروغ نگفتم. يه حرم رو شونصد بار چرخيديم و اين ديوارها ما رو حسابي اسكل كردن!

 بالاخره رسيديم به اون فرش هاي سبز. بن بست بود! باورتون نميشه رزيح هم قسمت مردونه بود و از پشت ديوار پارچه اي فقط يه تيكه از بالاش ديده ميشد. خب ميمردن مردا رو بيرون كنن ما بريم اونور؟ اين ور كه چيزي نداره!! X-( اينا اصلا زنا رو ادم حساب نميكنن!!

ستون توبه واينا هم همه اونور بود و ملت فقط نماز ميخوندن! تنها يك ثانيه گذشت كه من متوجه شدم بين ملت گير كردم و از پشت همينجور داره ادم اضافه ميشه و روبرو هم جايي نيست كه فرار كنم! اين زناي هيكل عرب هم مردم رو كنار ميزدن كه برن جلو! به طرز خفني بوق شديم ما! اون وسط مشت هم ميخورديم تازه! :d

خلاصه اينكه به تمام معنا جر خوردم تا حدي كه دكمه لباسم كنده شد افتاد! :hammer:

- من غلط بكنم ديگه هر جايي كه ملت رفتن برم!

چشمام ديگه تار ميديد تو اون فشار. يهو چشمم افتاد به علامت خروج و با تمام توانم ملتو هل دادم به اون سمت. شايد نيم ساعتي طول كشيد تا تونستم از جمعيت خلاص شم! سر و وضعم واقعا ديدني بود! فكر كنم سه متر از طول و دو متر از پهنام كم شد! (كسي تونست بفهمه من كلا چند مترم؟:D)

اين راه خروجي همون راهي نبود كه ازش اومده بوديم ها! حدود سه كيلومتر باز تو اين راهروهايي كه درست كردن راه رفتم و...

- مااااااااااااااااااااع! لعنت بهتون بياد. اين پاي من دوباره درد گرررررررررررررفت! :((

بعله، دوستان در جريان هستن بنده فلجم!:d  زانوي چپ من حدود دوماه درد ميكرد به طوري كه خم نمي شد! كلي امپول و دارو اين چيزا مصرف كرده بودم كه اين يه ماه آخري خوب شده بود! هر چند ضعف پاي چشم رو كاملا احساس ميكردم! و الان با اين را ه رفتن هاي طولاني دوباره درد پام شروع شده بود! حالا هنوز شونصد تا راهرو ديگه جلو چشمم تاب ميخورد و من هم پامو كشون كشون ميكشيدم پشت سرم و دنبال در خروجي ميگشتم!

اونقدر رفتم كه به يه در رسيدم! اما كاملا يه سمت ديگه حرم بود.

- من بميرم ديگه برنميگردم اون تو! از همين بيرون ميرم!

كلي جلو رفتم از آخر هم فهميدم راه رو بستن و نميشه دور زد حرمو! كلافه برگشتم تو. سعي كردم اسم اون دري كه اومده بودم تو رو به ياد بيارم! از يكي از مامورها پرسيدم:

- باب عبد العزيز؟

- لا عبد العزيز... الملك عبد العزيز!

- اووووووووف. كجاس؟

اشاره كرد اون سمت! رفتم اونجا كه دوباره برميگشت به روضه! منصرف شدم از يه كارگر مرد كه اون گوشه داشت ديوار سفيد جا به جا ميكرد پرسيدم:

- كو اين باب عبد العزيز؟

اشاره كرد به اونجايي كه از ماموره پرسيده بودم. گفتم: لا!

اخم كرد اشاره كرد اونجا! من هم بيشتر از اون اخم كردم گفتم: لا... اه اه... خاك تو سر!

راهمو كشيدم رفتم. حالا ساعت چند بود؟ يازده و نيم شب! يه نيم ساعتي چرخيدم بالاخره پيداش كردم و آزاد شدم! جون نداشتم ديگه راه برم!

ماشالا هتل هم كه رسيدم هيچ كس نگران من نشده بود كه! :d  تازه هيچ كدوم از قرصاي پامو نياورده بودم. اصلا فكرشو نميكردم دوباره شروع بشه! دردش پدرمو در اورد تا صبح!

بقيع هم كه زنا رو راه نميدن. كلا تو قبرستوناشون زن راه نميدن. فقط دو ساعت وقت ميزارن كه زن ها برن پشت پنجره فولادي وايسن و اينا! اونم ساعت چند؟ ساعت چند؟ ساعت چهار تا شيش كه تيغ افتابه و سگو با چكش بزني از لونه اش بيرون نمياد!  (اين عكسه رو از  پنجره هتل گرفتم. )

تو حرم با يه دختر تركيه اي آشنا شدم. اينگليسي صحبت ميكرد. گفت كل شهرشون مسلمونن ولي بچه ها با حجاب نميتونن برن مدرسه و خودش هم با حجاب نميتونه تدريس كنه! هيچي هم از شيعه و سني حاليش نميشد. سني بود ها! ولي چيزي از شيعه ها نميدونست. به اينا هيچي اطلاعات نميدن! :d

روبروي حرم جلوي بقيع يه يارو عربه همش ميپلكه! يه بار به يه زن ايراني كه داشت زيارت نامه ميخوند پريد و گفت:

- ببندش خانوم! خدا تنها! خدا غريب. از خدا بخواه! بين ما و خدا نيست واسطه. ببند!

سني اصلا اينكه ما از پيامبر و امام ها چيزي ميخوايم رو قبول ندارن. اينا ميگن يه ادم هاي خوبي بودن ولي مردن ديگه! پس كاري نميتونن بكنن. فقط خدا! البت حرفشون بدك نيستا... والا ملت الان واسطه هم قرار نميدن. مستقيم ميگن "امام رضا فلان چيزو به من بده!!"

همين يارو فرداش داشتم رد ميشدم سريع اومد كنار من گفت: حاج خانم بيا! هديه..

كتابه رو گرفتم نيگا كردم. "سوالاتي كه باعث هدايت جوانان ... شد!" سه نقطه اش يعني شيعه. خفن تبليغ ميكنن ها. كتاب چاپ عربستان بود ولي به زبان فارسي! همه اش با منبع بود. يه سري چيزا توش نوشته كه حال داشتم بعدا ميزارم تو وبلاگ!

اين عربا قيافه ايراني ها رو از دور تشخيص ميدن. كلي تابلوييم. تو خيابون كه راه ميريم مغازه داره داد ميزنه: علي دايي... خداداد عزيزي... رضا زاده.... رفسنجاني! :hammer:

ميخوان توجه ما رو جلب كنن! همشون هم عاشق علي دايي ان!:d

 

هر جا كه بردنمون ببينيم پشتش يه روزه (روضه؟) خوند اين شيخ گروه ما! بعد جالبه مثلا داره در مورد امام علي و اينا چيزي ميگه يهو ميبيني سر از كربلا در آورد. تو همه روزه هاشون اخرش به كربلا ختم ميشه!

داغون شدم ها! داغووون


*بچه سيا پوست. مامانش ارزن ميفروخت!

* ماشين عروس عرب ها! بنزه ها! :d

بدرود!

»
بچه ها من دارم ميرم سفر! اونم جايي كه هيچ بوقي فكرشم نميكنه كه من بايد برم اونجا! خودم هم هنوز باور نكردم و نميخوام بكنم! :d

من دارم ميرم مكه! دارم ميرم اونجا در حالي كه از نظر اعتقادي اصلا اوضام خوب ني! نميدونم چرا دارم ميرم ولي دارم ميرم! :l

احتمالا اين دو هفته اونجا مي پوسم! برنامه هاي اينجام هم كه به هم ريخت. برا كوييديچ و هاگوارتز  برنامه داشتم كه ديگه...

اگه زنده برگشتم يه چيزايي مينويسم در موردش!

مشنگ!

»

بعضي روزها من واقعا مشنگ ميزنم و عادي نيستم! يكيش امروز! :d

صبح كه خواب موندم و بابائه كلي دعوام كرد. بعد هم رفتيم مدرسه. ما زيادي اسكليم تابستون هم مدرسه ميريم!

وارد سالن كه شدم تصميم گرفتم يه بار با دقت به سالن نيگا كنم. اول از همه توجهم به چهار تا گلدون فوق العاده بزرگ جلب شد كه با فاصله وسط سالن قطاري (!) چيده بودن.

- نيگا كن! اينا چرا دهاتي بازي در ميارن؟ اين گلدونا چيه آخه؟ از اين بزرگتر پيدا نكردن؟

زنگ اول كه رياضي بود. معلم اسم و فاميلمو خوند و بعد نمره مو گفت:

- پنج از ده! نسبت به اينكه سر كلاس انگار چيزي متوجه نميشي ولي نمره ات خوب بوده! آفرين...

با حالت بهت زده لبخند كج و كوله اي زدم بهش! نفهميدم نمره پنج خيلي خوبه