هااا اين
هم دوميش!
* يه نكته
يادم رفت بگم! تو هتل مدينه يه سري مشهدي بوديم و يه سري شيرازي. بعد يه بار كه
داشتم مي رفتم پايين تو آسانسور يه پسره رو ديدم كپي الياس (درك) بود! فكم باز
موند. هي با خودم گفتم يكي بخوابونم تو دهنش! :D بعد گفتم نه بابا اين الياس نيستش كه! كل
زندگيمو تو نت سپردم دست اين بشر بعد اين پا ميشه بياد اينجا؟ :))
خلاصه تو
اسانسور با كمال پررويي زل زده بودم بهش ولي خب اون حواسش نبود!
بعد از
ظهري كه مي خواستيم بريم مكه بين مسير تو مدينه ما رو بردن مسجد شجره لبيك بگيم!
بسي شلوغ بود و من هم خوابم ميومد و كلي اذيت شديم! لباس سيفيدا رو پوشيده بودم!
تو عمرم قيافه ام انقدر مضحك نشده بود هاااا! ملت چادر سفيد سرشون بود بعد چادر من
ملي بود! :D بسي ملت نيگام ميكردن!
ساعت نه
بود كه ما از اون شلوغي خلاص شديم. سوار اتوبوس شديم و راه افتاديم. چهار ساعت راه
بود و تازه به دليل محرم شدن (!) زنا رو انداخته بودن عقب اتوبوس و مردا جلو بودن! :-w
خلاصه باز
هم من تنها بودم و از اين چهار ساعت سه ساعتشو خوابيدم به طرز كج و كوله اي رو
صندلي اتوبوس كه گمونم احرامم باطل شد چون جلو صورتم پوشونده شده بود! :hammer:
دير وقت
بود رسيديم هتل! (اين هتلمونه) گفتن بريد بخوابيد فردا
ميريم برا طواف!! دو تا اتاق چسبيده به هم داشتيم اينجا كه تو يكيش من بودم تو اون
يكي هم اون دوتا! :D
صبح بابام
تلاش فراواني كرد كه منو از خواب بيدار كنه كه چندين بار به جفت پا تو دهن خوردن
تهديدش كردم!! خواب هم مونده بوديم و بالاخره رفتيم پايين! نكته: تازه حواسم نبود
تو اينه هم نيگا كردم! :hammer:
دم در هتل
دوباره اون پسر الياس نما رو ديدم! يه مرد هم رو ويلچر بود كه داشت اون رو هم با
خودش ميبرد.
-
ماااااااااااااااع! اينام مگه اومدن مكه؟ سراب ميبينم من! بابا تو هم اين پسره رو
ميبيني؟
- اره!
چطور؟
- هيچي.
ميخواستم ببينم واقعيه يا نه! :hammer:
اينجا
ديگه تا مسجد الحرام راه زياد بود و هتل خودش سرويس داشت مي برد و اينا!
نكته مهم:
اسم شركت توليدي اين اتوبوس ها "حافل" بود كه رو همشون نوشته شده بود و
بسي ما به ياد هافل خودمون افتاديم و فهميديم كه اينها قصد ساپورت كردن من رو
دارن! :D
مدينه
خيلي بهتر و تر تميزتر از مكه بود. آب لوله كشيش هم بهتر بود هر چند هر دوش غير
قابل خوردن بود! ساختموناي مكه رو همه داشتن ميكوبيدن دوباره بسازن! يه قسمت هايي
از پياده رو پر از كبوتره! اينجا گرم تره و شلوغتر!
بي شعور
ها عقلشون نكشيد ما رو از اون طرف حرم وارد كنن كه شاختش جديده و تر تميزه و كلي
قشنگه! ما رو از اين طرف آوردن كه يه جاده خاكي كثيف روبرومون بود كه يه بولدزر
رفته بود بالاي يكي از ساختمونا و از اون بالا بتون مينداخت پايين تازه هيچ حفاظ و
اينجور چيزا هم نداشت! به صورت صحنه آهسته ميومد پايين و صداي دهشتناكي ميداد و
كلي گرد و خاك رو هوا بود! (ببينيد!!) تازه... زنا كه
محرمن حق ندارن صورتشونو بپوشونن! اين يعني چي؟ يعني گرد و خاك ها رو بخور نوش
جونت! :D
من كه به
مدت ده دقيقه نفس نكشيدم اصلا!:hammer: اينجا هم كبوتر داشت و يه سري زن سياه پوست بچه
به پشت كه ارزن ميفروختن (اين يكيشونه) و يه سري زن و
دختر كه دست نداشتن و زير آفتاب عذاب دهنده دو زانو نشسته بودن زمين و گدايي
ميكردن. بعضي هاشون دو تا دست نداشتن و بعضي هاشون هم يه دست عجيب داشتن كه كج و
كوله و غير عادي بود و ادم ياد انگشت چروكيده دامبل ميفته! يا دستشون اندازه يه
نوزاد بود! بعد اينا يه آهنگ غمناك با دهنشون ميزدن بسي
جالب بود و گدايي ميكردن!
اصلا اين
طرف هيچ نمايي نداشت و حرم رو داشتن ميساختن. بوق بهشون بياد كه ما رو از تو خراب
آوردن! از در كه رفتيم تو گفتن بايد كفشاتونو در بياريد! من تو عمرم اين همه تو
تلويزيون ديدم فكر نميكردم كه اينجا ملت پالخت طواف ميكنن! :D
باورتون ميشه من تا لحظه برگشت كفشامو زير بغلم نگه داشتم؟؟ :))
از در كه
وارد شديم صفا و مروه رو مي ديديم و ملتي كه ميرفتن و ميومدن. ما هم صفا رو رفتيم
تا برسيم به يه در ديگه بريم جاي كعبه! ميگفتن براي لحظه ي اول بايد به دعا بكني
كه براورده ميشه! دعاي جالبي تو ذهنم بود كه به هيشكي نميگم! :D
كعبه رو
كه ديدم خيلي كوچيكتر از اوني بود كه فكر ميكردم! تنها حسي كه بهم دست داد همين
بود! :-"
ملت
ميچرخيدن و اينا و ما رو هم بردن كه بچرخيم! بنده باز هم حوصله گروه رو نداشتم
تنهايي رفتم طواف كردم و بعد كه به خانواده گفتم كفشون بريد! تو طواف باس مراقب
باشي پات نره زير چرخ ويلچر وگرنه كه ميفتي زمين و زير دست و پا سقط ميشي! يه
جاهايي بايد زيك زاكي ويراژ بدي تا فشار نخوري! بايد مراقب باشي نخوري به تن عرق
كرده اين عربا! :-&
اقا طوافه
رو انجام داديم و بسي خسته شديم و اينا! صبر كردم ملت گروه بيان تا بريم صفا و
مروه! اين يكي ديگه جون كندن بود. بابام و داداشم هم كه اصلا نبودن تو گروه!
نميدونم چيكار شده بودن!:D
ميگفتن
سالهاي پيش صفا و مروه كولر داشته و خوب بوده ولي الان كه فقط پنكه سقفي داشت كه
به درد بوق هم نميخورد. هوا گرم... شلوغ... هفت دور مسير طولاني! پام تو مدينه خوب
شده بود. فقط برا نشستن مشكل داشتم ولي ميتونستم راه برم!
وسط مردمي
كه ميرن صفا و مردمي كه ميرن مروه يه جايگاهي بود كه ويلچري ها رو ميبردن. به سمت
مروه كه مي رفتيم از روبرو باز اين الياسه داشت از مسير ويلچري ها مرده رو ميبرد!
از همين حوله ها هم پوشيده بود. من باز فكم باز موند. بين اين همه جمعيت كه اگه گم
ميشدي ديگه پيدا نمي كردي من دو بار تو صفا و مروه اينو ديدم! جالبه كه اين هم
اصلا منو نمي ديد! ياد اين افتادم كه هركس مكه ميره كسايي رو ميبينه كه شبيه يه
نفري هستن كه ميشناسنش! ميگن خدا اون طرف رو دوست داره كه ما ميبينيمش اونجا و
اينا! :hammer:
Elias
Shabah: خدا يكي منو دوست داره يكي شيطان رجيم رو
تو ايران
نصف عقده اين نصف وحشي! ولي اينجا عقده اي نداره... همه وحشي ان!:hammer:
دور پنجم
صفاو مروه ميخواستم ديگه همون وسط بشينم زمين ها! هي به خودم اميد ميدادم كه چيزي
نمونده واينا! اگه هوا خنك بود و يكم خلوت تر بود شايد خيلي راحت تر تموم ميشد.
گمونم يك ساعت ما داشتيم مثل اسكل ها ميرفتيم اونور ساك ساك ميكرديم برميگشتيم! :D
صفا و
مروه كه تموم شد بنده يه سري مهارت ها كسب كردم از جمله:
* بتونم
دور كره زمين رو در هشتاد روز پياده وجب كنم!
* بتونم
در صحراي بزرگ افريقا چادر زده و زندگي كنم!
* وقتي تو
يه جمعيت ملت هل ميدن به جلو، من هم هل بدم به عقب تا هلي كه دادن خنثي بشه و بوق
بشن! :D
* وقتي پسري تو جمعيت از عمد هلت ميده تا پرس بشي، يه
لگد بزني بهش تا ضعف كنه بيفته زمين!:hammer:
حالا مگه
تموم ميشد؟ ملت رفتن طواف نساء من هم نشستم رو پله ها و اعلام كردم:
- آقا جان
من اصلا ميخوام به تمام مردها حروم باشم! بيخيال من! :((
واقعا
ديگه جنازه شده بودم وقتي تموم شد. اگه يادتون باشه تازه كفشام هم زير بغلمه هنو! :D
خيس عرق بودم! بدون توجه به
بقيه راهمو كشيدم برگردم هتل! يهو شانس با من يار شد و بابام رو ديدم:
- من دارم
ميرم!
- حالا
بمون با هم ميريم!
- مي خوام
تبخير شم؟ كارت اتاقو بده من!
كارتو
گرفتم و راه افتادم كه برگردم. جالب اينه كه بعد از رد كردن اون خرابه بايد چهار
پنج كوچه رد كني تا برسي به ايستگاه اتوبوس ايراني ها! مسير طولاني بود اونجا هم
خط ها مختلف بود!
البت اتوبوس
هاش كولر داشت و از اين نظر خوب بود! اين مسير حرم تا اتوبوس ها رو من هميشه تنها
ميومدم و يك بار هم دوازده شب اومدم! به مامانم كه ميگم باورش نميشه.:D
يه بار هم
راهنمايي كه اونجا بودم منو اشتباه سوار يك اتوبوس ديگه كرد! اتوبوس هم خالي بود
فقط من بودم و راننده عرب كه نگاههاي ناجوري از تو اينه مينداخت به من كه خودمو
كنترول كردم جفت پا نرم تو صورتش!
من توي
ذهنم: "اين چرا داره از اين مسير ميره؟ به به... به سلامتي دارم دزديده
ميشم!"
- ام
القري نميره اين؟
- ام
القري؟ لا لا
- خب پس
نيگر دار من پياده شم! :l
اصلا
متوجه نشد چي گفتم! من هم لحظه به لحظه احساس كردم كه داريم از مسير دورتر ميشيم!
انقدر گفتم ام القري كه يارو اعصابش ريخت به هم يه نگاه خفنز از تو اينه انداخت به
من و دور زد برگشت!
-
آخيييييييييييييييييييش!:D
گروهي
بردنمون قبرستان ابوطالب كه حضرت خديجه و اينها دفن بودند. شيخ احمق بي شعور وسط
حرفاش گفت:
- يه حديث
هم ايراني ها به پيامبر چسبوندن كه پيامبر گفته من در زمان پادشاه عادل به دنيا
اومدم! كه منظور از پادشاه عادل انوشيروانه!
بعد
پوزخند زد و ادامه داد:
- اخه
اصلا پيامبر كسي رو كه اتش پرست باشه رو كه عادل نميدونه!
به سختي جلو دهنمو گرفتم فحش ندم به يارو! كي
گفته كه زردشتي ها آتش پرستن؟ فقط اتش رو مقدس ميدونن! وصله ناجور ميزنن به دين
هاي ديگه تا خودشونو برتر جلوه بدن! اصلا كاري به عادل يا ناعادل بودن انوشيروان
ندارم ولي... آتش پرستي چه ربطي داره به عدالت داشتن؟ اينقدر غرق عربها شدن كه
ديگه به تاريخ و فرهنگ كشور خودشون هم تيكه ميندازن و مورد تمسخر قرار ميدن! X-(
همون موقع
بود كه يه ماشين از كنارمون رد شد و يه قوطي نوشابه پرت كرد طرف ما نزديك زمين!
قوطي از كنار پاي من رد شد و گند زد به لباس دو تا از مردهاي گروهمون! :))
بسي حال كردم!
يه جاي
ديگه هم داشتيم مي رفتيم من از بقيه عقب تر بودم از رو پل هوايي يه عربه چاق داشت
ميومد پايين و يكي از اين چوب هايي كه به جاي مسواك استفاده ميكنن هم تو دهنش بود
(نكته: همونجور كه مرداي ما تو جيب پيراهنشون خودكار دارن. اينا هم ازاين چوبها
دارن.:D) داشت ميومد پايين و جوري به من نگاه ميكرد گفتم الان
مياد منو ميخوره! مردك بي شعور... براش ادا در آوردم و بعد از نشون دادن دستم رامو
كشيدم رفتم جلو! عربه هم خشك شد همون بالا موند! :D
روزهاي
آخر ديگه انقد بي طاقت شده بودم كه حد نداشت. خسته شده بودم! تو اين سفر فهميدم كه
چقد دوستامو دوست دارم و دلم براشون تنگ شده! تا حالا دلم برا دوستام تنگ نشده
بود! :D دو هفته تمام من مثل ادم با كسي درست حسابي صحبت نكرده
بودم. اگه داداشم هم نبود همين خنديدن و دعوا كردن هم يادم مي رفت! حسابي پوست
كلفت شدم ها! :D
مكه
فرودگاه هم نداشت چون غير مسلمونها رو راه نميدن و اينا! رفتيم جده اونجا يه
فرودگاه خيلي جالب داشت كه بي در و پيكر بود. يعني فرودگاه در و ديوار نداشت. فقط
چتر هاي گنده بالا سرمون بود از همون مدلي كه تو ميجد پيامبر يه قسمت رو گذاشته
بودن. زيرش هم صندلي بود و ساير امكانات! هوا هم گرم. اون طرف هم هواپيماها
ايستاده بودن كه كمي با ما فاصله داشت و ايناايناهاش! :D
تازه تو
اين فرودگاهه هم اين الياسه بود! ديگه جدي جدي ميخواستم برم جلو يه چيزي بهش بگم
ولي خيلي زود غيب شد! شبحه ديگه... :D
*گل ميفروشه. اسمش مريمه
*دستشويي آقايان و خانوما! خيلي باحاله. زنه پوشيه داره!